تبليغاتX
عشق-زندگی-محبت
جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم . سقراط گفت: با یقین آمدی؟ جوان گفت: بلی! آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن. جوان سرش را داخل حوض کرد لحظاتی بعد سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد سقراط گردن او را رها کرد! جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید سقراط جواب داد: در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟ جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس! سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین با تمام وجود خویش طلب کنی آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط سارا  |