تبليغاتX
عشق-زندگی-محبت
دو مرد عازم ماهیگیری شدند. یکی از آنها ماهیگیری بسیار کار کشته و ماهر بود و دیگری سررشته از این کار نداشت. هر بار که ماهیگیر کار کشته،ماهی بزرگی را صید میکرد بلافاصله آن را در یک ظرف پر از یخ می انداخت تا ترو تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار که این ماهیگیر بی تجربه یک ماهی بزرگ صید می کرد دوباره آن را به آب می انداخت. ماهیگیر ماهر تا هنگام شب شاهد این ماجرا بود. از این که میدید دوستش تمام وقتش را تلف می کند،سرانجام کاسه س صبرش لبریز شد و پرسید :چرا هر چی ماهی بزرگ صید می کنی دوباره توی آب می اندازی ؟ ماهیگیر بی تجربه پاسخ داد :خب معلومه، برای اینکه من فقط یک تابه ی کوچک دارم! گاهی اوقات ما نیز مثل این ماهیگیر نقشه های بزرگ،رویاهای بزرگ،مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند در اختیارمان قرار می دهد را پس می دهیم زیرا به خودمان و توانایی هایمان اعتقاد نداریم. ما آن ماهیگیر را به تمسخر میگیریم،زیرا ماهیگیر نمی داند که تنها چیزی که احتیاج دارد یک تابه ی بزرگ تر است. ما نیز باید در درجه ی اول ایمانمان را قوی تر کنیم و به توانایی های خود نیز اعتماد کنیم و بدانیم که خدای بزرگ هرگز نعمتی به ما نمی بخشد که نتوانیم از عهده ی آن برآییم . بنابراین باید باخیال راحت قدم در راهی بگذاریم که خداوند پیش روی ما قرار داده است.    
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

عقاب وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند،در لبه ی یک صخره به انتظار یک اتفاق می نشیند،می دانید آن اتفاق چیست؟ گردبادی که از رو به رو بیاید،عقاب به محض اینکه این آمدن گردباد را حس کرد،بالهای خود را می گشاید و اجازه می دهد تا باد او را با خود بلند کند و عمود بر طوفان می ایستد و مانند گلوله توپی به سمت بالا پرتاب می شود،او آنقدر با کمک باد مخالف اوج می گیرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد،و آنگاه با چرخش خود به سوی قله ی مورد نظر در بالاترین نقطه ی کوهستان ماوا می گیرد. خوب به شیوه ی عقاب برای بالا رفتن دقت کنید،او منتظر حادثه می ماند،حادثه ای که به رغم مرغهای زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می نشیند تا از انرژی پنهان در گردباد به نفع خود استفاده کند. وقتی طوفان از راه می رسد،عقاب به جای زانوی غم بغل گرفتن و در کنج سنگها پناه گرفتن،جشن می گیرد و خود را به بالاترین نقطه ی وزش باد می رساند. عقاب از نیروی مهاجم به نففع خویش استفاده می کند،او نه تنها از نیروی مخالف نمی هراسد بلکه منتظر آن نیز می نشیند، بدانید که انرژی اوج به رایگان به کسی داده نمی شود و اساسآ در قانون طبیعت تقلای بقای نیروهای منفی ایجاب می کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی ما بیشتر از جریان های موافق باشد و رسم روزگار این است که همیشه تعداد کسانی که مخالف شما هستند بیشتر از موافقین شما باشند. پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل شود قاعدتآ بایستی مخالفین شما نیز سهم زیادی در صعود شما داشته باشند. پس اگر اتفاقی خلاف میل شما می افتد، به جای عقب نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان به دیگران،بلافاصله عقاب گونه جشن بگیرید و این رخداد را به فال نیک بگیرید،پس هرگز به خود سختی و زحمت و نیروی زندگی،کار،تحصیل و ... گله مند نباشید زیرا در هر رویدادی،حتمآخیری وجود دارد.    
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

در میان مردمی که حتی یک آدم بیدار وجود داشته باشد، حقیقت هرگز نمی میرد.

         «راسل»               

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

میان آدمیان چیزی نیست،جز دیوارهایی که خود ساخته اند .

                                                                                                «تولستوی»

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

بیا تا جهان را به بد نسپریم

به کوشش همه دست نیکی ببریم

نباشد همی نیک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دنیا رو کاخ بلند

نخواهد بدن مر تو را سودمند

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

۱- به کسی که خوبی کردی

۲-کسی که به تو بدی کرد

-در مجلس وارد شدی زبان نگه دار

-در سفره حاضر شدی شکم نگه دار

-در نماز ایستادی دل نگه دار

-دنیا دو روز است یک روز با تو یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش

روزی که علیه توست صبور باش

هر دو پایان پذیر است.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

به جای اینکه به فکر لذت بردن از فردایتان باشید امروزتان را سرشار از شادمانی،شور و نشاط،آرامش و اعتدال کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

در زمان قدیم،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد،بعضی از بازرگانان و نریمان پادشاه،کاملاْ بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند،بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد،حاکم این شهر،عجب مرد بی عرضه ای است و ...                                                                                       با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت،نزدیک غروب،یک روستایی که پشتش پر از بار میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد،بارهایش را به زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود توانست تخته سنگ را از وسط جاده بر دارد و آن را کناری قرار دهد،که ناگهان کیسه ای را دید،در آن را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت بو،پادشاه در این یادداشت نوشته بود : « هر سر و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. »

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط سارا  |